تبليغاتX
جملات زیبا و عکس های زیبا و ...
جملات زیبا و عکس های زیبا و ...
صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی
1=1

معلم پاي تخته داد مي زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
 سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
 يك با يك برابر نيست.

|+| نوشته شده توسط a.h.m در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 10:10 |

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل.

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود.

*

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

*

بعد دنیا پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها ازمرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت بر نگشت

*

قرن ما روزگارمرگ انسانیت است

سینه ی دنیا از خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی،پاکی،مروت ابلهی است

قرن موسی چنبه هاست

*

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد،در زنجیر

حتی قاتلی برادر!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام،زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

*

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

*

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فر ض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

فريدون مشيری

 

|+| نوشته شده توسط a.h.m در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 10:8 |

<.................................................................................................................................