تبليغاتX
جملات زیبا و عکس های زیبا و ...
جملات زیبا و عکس های زیبا و ...
صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی
j 50 n

سلام به همه...

سایر جمله ها در آرشیو موجود است.

۴۶-زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند،تمام شد!

۴۷-وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم ، صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست کوله باريست پر از هيچ که بر شانه ماست گله از دست کسي نيست ، مقصر دل ديوونه ماست، چاره اي نيست اگر انسانيم درد ما مرگ تفاهم ، غم ما کوچ محبت غم ما از بي کسي مردن و رسوا شدنه اينم از عاقبت عشق که تنها شدنه.

۴۸-كودك هميشه 3 چيز به آدم بزرگ مي آموزد: بي دليل شاد بودن، هميشه در حال كاري بودن و اعلام خواسته ي خويش با تمام قوا.

۴۹-کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم.

۵۰- Love : Lake of sorrow Ocean of tears Valley of death End of life .

 

|+| نوشته شده توسط a.h.m در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 14:6 |

j10-6
۳۶-بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند…. و گنجشکها جدي جدي مي ميرند. آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند …. و قلبها جدي جدي مي شکنند. آذمها شوخي شوخي لبخند مي زنند…. و دلها جدي جدي عاشق مي شوند

۳۷-من که ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد پس چرا عاشق نباشم

۳۸- زندگي تفريح است ميان تولد و مرگ

۳۹-تاحقيقت کفش هاي خود را به پاکند ، دروغ نيمي از جهان را زير پا گذاشته است .

۴۰-یک روز رسد شادی به اندازه کوه ، یک روز رسد غمی اندازه دشت ، افسانه زندگی چنین است عزیز ، در سایه کوه باید از دشت گذشت.

۴۱-وقتي برگهاي پاييز رو زير پاهات له ميکني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي کردن

۴۲-دلا اين عالم فاني به يک ارزن نمي ارزد به دنيا آمدن بر زحمت زفتن نمي ارزد .

۴۳-وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند. زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي بين اذان تا نماز.

۴۴-يک شب باروني بسه براي از نو تر شدن يک گل شمدوني بسه براي عاشق تر شدن.

۴۵-چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه.

|+| نوشته شده توسط a.h.m در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:40 |

jt5
۳۱-من از بي قدري خارسر ديواردانستم که ناکس کس نمي گردد از اين بالا نشستن ها.

۳۲-غم هاي من به من آموخته اند که غم هاي همنوعانم را درک کنم.

۳۳-مهمترين درس زندگي اينست که بپذيريم گاهي اوقات احمق ها هم درست مي گويند.

۳۴-شنا کردن در جهت جريان آب، از عهده ماهي مرده هم بر مي آيد.

۳۵-سعي کن انچه را که دوست داري به دست آوري وگر نه مجبور ميشوي آنچه را که به دست مي آوري دوست داشته باشي.

!-این یکی هم طولانیه...

يکي از خدا خواست تا بهشت و جهنمش رو نشونش بده خدا بردش يه جا بهش گفت در اولي جهنم و در دومي بهشته در اولي رو باز کرد ديد يکسري ادم ريختن اون تو از لاغري و گشنگي دارن ميميرن و هي اه و ناله ميکنن و تو سر هم ميزنن و دور هم جم شدن و دور يک ديگ پر از انواع نعمتهاي بهشتي اما اين ادمها يک قاشق با دسته خيلي دراز به دستشون چسبيده که اونها با اون قاشق غذا رو از توي ديگ بر ميدارن ولي نميتونن بذارن دهن خودشون و گشنه ميمونن. طرف ميگه خدايا عجب عذابي به اينها دادي.

ميره سراغ بهشتي ها ميبينه يکسري ادم در کمال ارامش و بزن وبرقص دارن زندگي ميکنن و دقت که ميکنه ميبينه همون قاشق ها به دست هاي دراز اينها هم چسبيده اما اينها از تو ديگ غذا بر مي دارن ميزارن دهن يکي ديگه و از اين مطمئن هستند که يکي ديگه اين کار رو براشون ميکنه اينجاست که خدا ميگه عدل من اقتضا ميکنه که شرايط بهشت و جهنم هم يکي باشه                                               اين خود انسانها هستند که تعيين ميکنن بهشتي باشن يا جهنمي

 

|+| نوشته شده توسط a.h.m در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:18 |

j4
۲۶-در خواب ناز بودم من شبي ديدم در ميزند در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند.

۲۷-هر دم اين بانگ برآرم از دل واي اين شب چقدر تاريک است                                                 نيست رنگي که بگويد با من اندکي صبر سحر نزديک است

۲۸-شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟

۲۹-تو رفته بودي و من با مداد دلتنگي ورق ورق دل خود را سياه مي کردم...

۳۰-دستم بوي گل ميداد مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند اما هيچکس فکر نکرد که شايد من گلي کاشته باشم.

|+| نوشته شده توسط a.h.m در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 16:8 |

<.................................................................................................................................