تبليغاتX
جملات زیبا و عکس های زیبا و ...
جملات زیبا و عکس های زیبا و ...
صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی
حافظ دوام وصل میسر نمی شود

آنان که خاک را بنظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه چشمی بما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند


معشوق چون نقاب زرخ در نمی کشد

هر کس حکایتی بتصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه برندی و زاهدیست

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

|+| نوشته شده توسط a.h.m در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 13:4 |

ماهی گیر

 

mahigir

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی گیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟
ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.
ماهی گیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.
ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!

|+| نوشته شده توسط a.h.m در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 10:52 |

حتي در كوچه بن بست هم راه آسمان باز است؛ فقط بايد پرواز را آموخت...

   

امشب میان انبوه ماشین هایی که توی بزرگراه روی هم انبار شده بودند

پیاده راه رفتم و گریه کردم

بی هیچ دلیل قانع کننده ی

برای تمام کسانی که نگاهم میکردند.

برگرفته از:http://khatmovazi.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط a.h.m در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 15:19 |

<.................................................................................................................................